در دروازه عشقم نوشتم

ورود عشق ممنوع

ولی عشق آمد و گفت من

بی سوادم

 

 

 

آزمودم زندگی دشت غم است

شادیش اندوه و عیشش با غم است

عمر کوته،آرزوهای دراز

کارها بسیار فرصت ها کم است.

 

شمع سوزان توام ای دوست خاموشم مکن

از کنارت میروم اما فراموشم مکن

مطمئن باش که یادت نرود از دل من

مگر آن روز که در خاک شود منزل من

همیشه در خیال من ز شعله گرمتری

 

 

به بالینم شبی تنها نشستی

به عشقی پاک با من عهد بستی

تو گفتی وفادارم،وفادار

گل آذین چرا عهدت شکستی

 

 

زندگی آب روان است روان می گذرد

هر چه تقدیرمن وتوست همان می گذرد

 

وقتی هستم نیستی وقتی نیستم هستی،وقتی نیستی

هستم وقتی هستی نیستم ای تمام نیست شده ی هستی

من،هستی من نیست می شود وقتی تو نیستی.

 


 

نوشته شده توسط سهیل در ساعت موضوع | لینک ثابت