روزی مجنون از مجنونیت خود به تنگ آمده بود سری به بیستون زد آنجا شیرین را دید که از صدای تیشه خسته شده بود آنها نگاه های معنی داری به هم کردند مجنون دست شیرین را گرفت و با هم رفتند فرهاد هنوز داشت کوه می کند ... ![]()
نوشته شده توسط سهیل در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
سلام . اسم من سهیل و مدیر و طراح این وبلاگ هستم.
امیدوارم مطالب این وبلاگ به دردتون بخوره!
دوستای گلم از نظر دادن دریغ نکنید. ممنون
فهرست اصلی
دوستان
یه سایت برای اطلاع از آنلاین بودن افراد!!
Free download music!!!
gooliya
من با تو ، عشق
بهترین سایت رپ فارسی
ته تغاری...
شبگرد سکوت
خیال آبی...!
ورود ممنوع
هفت شهر عشق
رعد زندگی
دو کلام حرف حسابی
شاه فینقیلی
عکس تو حرف
دختر ستاره ی شبهای زمستانی
راهه های باریک عمر
نوشته های پیشین
POWERED BY
BODY { CURSOR: url
http://irlearn.persiangig.com/cur/irlearn_so.cur
i
') }