روزی مجنون از مجنونیت خود به تنگ آمده بود

سری به بیستون زد آنجا شیرین را دید که از صدای تیشه خسته شده بود

آنها نگاه های معنی داری به هم کردند

مجنون دست شیرین را گرفت و با هم رفتند

فرهاد هنوز داشت کوه می کند ...


 

نوشته شده توسط سهیل در ساعت موضوع | لینک ثابت