در سیاهی روزگارم دنبال چراغی می گردم. آن چراغ ‌٬ چراغ خانه توست امّا چه کنم که پیدایش نمی کنم. کاش وقتی می رفتی نشانه ای برایم میگذاشتی تا اینگونه آواره سیاهی نمی شدم. بسیار انتظار کشیدم ولی نیامدی . خود برای پیدا کردنت راهی شدم ٬ امّا به کدامین سو؟؟ سره دوراهی مانده ام نمی دانم برگردم یا ادامه دهم ٬ ولی عشقی که در وجودم زبانه می کشد به من می گوید ادامه بده!! گشتمو گشتم تا چراغ خانه ات را پیدا کردم . ولی ای کاش بر می گشتم!!! تو با یار دیگر در روشنایی کنار هم ٬ ولی من منتظر در سیاهی دور از تو ماندم! آماده بودم تا بگویم دوستت دارم و گفتم اما تو نشنیدی. پشت پنجره خانه ات به یاد روز های با تو بودن اشک ریختم تا اینکه آتش عشق تو مرا سوزاند و خاکسترم را باد برد.


 

نوشته شده توسط سهیل در ساعت موضوع | لینک ثابت