تبليغاتX
(¯`v´¯)...بر باد رفته...(¯`v´¯)
(¯`v´¯)...بر باد رفته...(¯`v´¯)
پشیمونم و به امید یه فرصت دوباره ...
 
نوشته شده در تاريخ توسط سهیل |
سلام

بعد از مدت ها بازم اومدم...

یادتونه گفتم پشیمونم و به امید یه فرصت دوباره...؟

اون موقع این فقط برام یه آرزوی غیر ممکن بود

و هیچ امیدی به تحققش نداشتم...

ولی در عین ناباوری به آرزوم رسیدم

بهم یه فرصت دوباره داد...

یه فرصت دوباره واسه زندگی کردن

و حالا دیگه قدرشو می دونم بیشتر از همیشه...

گل من پس چرا؟
نوشته شده در تاريخ توسط سهیل |
یه بغل ستاره داری

هنوزم اگه بخندی

       هوای تازه می آری

نفسات بوی بهشته

             قصه ی زندگیمونو

                 سرنوشت با هم نوشته

گفته بودی :

     زندگی بی تو سرابه

           پس چی شد رفتی و

                                         حالا

حال من بی تو خرابه

تو قسم خوردی

           که تنهام نمی ذاری

جمله ی :

            (( نه نمیشه

                     می خوام برم رو ))

                           توی حرفات نمی آری

تو می گفتی :

      چشای من همیشه چراغ راهته

           پس چرا ؟ چی شد که رفتی ؟

حالا اون چیزی که مونده

دفتر خاطراتته ؟

مگه تو نگفته بودی :

نفست به عشق این حقیر بنده ؟

           همچین بی خبر یه باره

            رفتی و نگفتی حتی

                    عشق تو ساعتی چنده

عزیزم !

عهدی که بستی نباید کنی فراموش

                                   تو که نیستی

شمعهای عشق

            همگی زود میشه خاموش

گفته بودی :

           همیشه مثه یه ماهی

                       توی حوضمون می مونی

شعر های مهر و وفارو

توی گوش من می خونی

تو می گفتی :

                  صدای من

                        مثه روزای تابستون

واسه تو همیشه گرمه

دستامم مثه یه رویا

براتو لطیف و نرمه

گفته بودی :

           قبل من گلی نچیدی

                         بی من هرگز

توی زندگیت تو هیچ وقت

از کسی خیری ندیدی

   تو غروب و دوست نداشتی

توی زندگیم

به جای غروبام اميدو كاشتي

آرزو مي كردي

           دستامو بگيري

واسه حذف يه جيم از حرف جدايي

              راضي بودي كه بميري

گفته بودي :

تو نرو دلم مي گيره

    آخه شايد نمي دوني

             دل من پيشت اسيره

هميشه به من مي گفتي :

بي قرار اون نگاتم

مقصدت هر جا كه باشه

         تو برو منم باهاتم

يادته يه روز تو بارون

تو حياط كنار ناودون

كه به من مي گفتي :

                            عزيزم

تو گلي منم يه گلدون

پس چرا گذاشتي رفتي؟

بي وفا چرا نگفتي؟

گل تو بدون گلدون

  توي سرماي زمستون

   ممكنه يه روز فنا بشه

                     مگه مي شه

                          كه يه گلدون

بتونه از گل خود جدا بشه؟

نوشته شده در تاريخ توسط سهیل |

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش 

     

 منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمارم

 منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم 


منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش


منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم

تو یک فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم

منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم

اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم


منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما


منو ببخش من نمیخوام تو رو به ماه نشون بدم

نشونیتو نه به شب و نه دست آسمون بدم

منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم


اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش


اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش

نوشته شده در تاريخ توسط سهیل |
يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام».

 

يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».

 يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي

خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که

نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...!!!!

بطری
نوشته شده در تاريخ توسط سهیل |
یک روز صبح، که همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می زدیم، چیزی را دیدیم که در افق می درخشید. هر چند قصد داشتیم به یک دره برویم، اما مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا یک ساعت در زیر آفتابی که مدام گرم تر می شد، راه رفتیم و تنها هنگامی که به آن رسیدیم، فهمیدیم چیست. یک بطری خالی بود. شاید از چند    سال پیش در آن جا افتاده بود. غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود. از آنجا که صحرا   بسیار گرم تر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت، فکر کردم:                                


چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟ اما باز هم فکر کردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم، چه طور می فهمیدیم فقط درخششی کاذب است؟

"پائیلو کوئیلو"

نا شکری
نوشته شده در تاريخ توسط سهیل |
یکى، در پیش بزرگى از فقر خود شکایت مى‏کرد و سخت مى‏نالید . گفت: خواهى که ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته که نه . دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمى‏کنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏کنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش و دست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .
گفت: پس هم اکنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شکایت دارى و گله مى‏کنى؟!بلکه تو حاضرنخواهى بود که حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض کنى و خود را خوش‏تر و خوشبخت‏تر از بسیارى از انسان‏هاى اطراف خود مى‏بینى . پس آنچه تو را داده‏اند، بس ىبیش‏تر از آن است که دیگران را داده‏اند و تو هنوز شکر این همه را به جاى نیاورده،خواهان نعمت بیش‏ترى هستى

گزیده ای از سخنان دکتر شریعتی
نوشته شده در تاريخ توسط سهیل |

به نام آنکه همه دوستش داریم ... 

 

آدم کم کم متوجه این طور چیزها می شود، متوجه مسایل بیرون؛ لذت می برد از آنکه مثلا ً در ِ خانه اش

جوری است که در آن محله هیچکس در ِ خانه اش مثل آن نیست؛ پارچه ای گیرش آمده که فقط یک

قواره بوده و اتفاقا ً هم او سر بزنگاه رسیده و اگر کمی دیر رسیده بود، دیگر از دست رفته بود و آن

وقت یک چنین پارچه ای ممکن بود گیر یک نفر دیگر بیفتد و آن وقت در مجلس، جشن یا ... عوض

اینکه این بپوشد، او می پوشید. ان وقت چه حسرتی، چه بدبختی ای بود؟!

بعد لذت ها و حسرت ها، نفرت ها و توطئه ها و بعد مقدمه چینی ها و بعد همه چیز را، که نمی دانیم

قیمتش در انسان چیست، به سادگی قربانی بدست آوردن کثیف ترین چیزها ! می بینینم این آدمی که

سرافراز است، سرش از مجموعه این گنبد وجود بیرون امده و تا خدا سرکشیده برای کسب احتمالی

یک رتبه، یک نمره، یک زمین، یک درجه و حتی یک خیال به حدی ذلیل می شود که سگ استعداد

ذلت او را ندارد ! که در بیشرمی و بدبختی نیز انسان استعدادی ماوراء همه موجودات دارد.

و بعد لذت ها . . . اگر لیستی از مجموعه چیزهایی که از انها لذت می بریم، چیزهایی که همواره در

خیالمان مجسم می کنیم و می خواهیم بدست بیاوریم( هر چه می خواهد باشد، از هر مقوله ای، از

لباس یا اتومبیل یا خانه، مقام و درجه یا تحصیل یا دوست یا هر چه) تهیه و نگاه کنیم، می بینیم که

چه چیزهایی را برای بدست آوردن اینها فدا می کنیم. زمان را فدا می کنیم، آدم را، آگاهی را، استعداد

را، غرور خدایی انسان را، امکان عصیان را، استعداد انتخاب آزاد را، استعداد و قدرت نفی را، قدرت

خلاقیت و قدرت تغییر را، قدرت تبدیل سرنوشت را، قدرت فرو ریختن هر چه که به ما تحمیل شده و بعد

جانشین کردن هر چه که خودمان می خواهیم را؛ همه اینها را از دست می دهیم بدون اینکه متوجه

آنها باشیم بدون اینکه یک لحظه بتوانیم درباره آنها تأمل کنیم.

این است که آدم، در زندگی روزمره همه اش متوجه بیرون است، متوجه این چیزهایی که به او لذت

می دهد و به طرف آنها کشیده می شود. بعد می بینیم که خود من ، این من که از جنس خداست، از آن

بالاها آمده پایین در سطح لجن، مثل کرم؛ از لاشخوری به شعف آمده! و بعد این وجود من، که یک

وجود پیوسته است، تکه تکه شده، هر تکه ای در چنگال ددی، دامی، لذت کثیفی، هوس پوچی، ایده آل

مبتذلی و مجموعه اینها. همه چیز را فدا کردن، عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و

کثیف ترین چیزها . . .

 

یا علی مدد ...

درباره وبلاگ

سلام . اسم من سهیل و مدیر و طراح این وبلاگ هستم.
امیدوارم مطالب این وبلاگ به دردتون بخوره!
دوستای گلم از نظر دادن دریغ نکنید. ممنون


baarbadrafteh@ymail.com
آخرين مطالب
گل من پس چرا؟
بطری
نا شکری
گزیده ای از سخنان دکتر شریعتی
آرشيو
مرداد 1388
بهمن 1387
آذر 1387
شهریور 1387
آبان 1386
پيوند ها
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
بهترین سایت رپ فارسی
ته تغاری...
شبگرد سکوت
خیال آبی...!
ورود ممنوع
هفت شهر عشق
رعد زندگی
دو کلام حرف حسابی
شاه فینقیلی
عکس تو حرف
دختر ستاره ی شبهای زمستانی
راهه های باریک عمر
راوی
افسانه زندگی همینست عزیز